صدساله و جز آن پيش آمد. در سراسر جهان متمدن كشوري را نميشد يافت كه حتي يك سال از جنگ، طاعون يا قحطي در امان بوده باشد. هيچجا، حتي يك روز از ترس مصون نبود، چون بر ترسهاي طبيعي ناشي از بلاها، جنگها، شورشها و قانونشكنيهاي عمومي، ترسهاي مصنوعي ناشي از خرافات و نابخردي هم اضافه ميشد. ممكن بود كسي از تيرهروزيهاي طبيعي نجات يابد، ولي از كابوسهاي ذهن خويش رهايي نداشت؛ شايد ميشد از دست جباران و جهانگشايان گريخت، ولي فرار از دست شياطين، ساحران و چشمان بد چگونه ميسر ميبود؟ امكان داشت براي مدتي هيچ خطر واقعي وجود نداشته باشد، ولي اگر اخترگويي پيداشدن ستارهٴ دنبالهداري را نشانهٴ نحوست ميشمرد، جز لابه و زاري چه كاري از دست انسان ساخته بود؟1
تصور ميكنيم خواننده اطلاعاتي در زمينهٴ تاريخ عمومي دارد و تنها يادآوري برخي رويدادها براي او كافي است. يادداشتهاي اين فصل براي همين منظور است.
بهتر است از اروپا بهعنوان قلمرو مسيحيت سخن بگوييم، چون كليسا بر هر كس و هر چيز مسلط بود. امپراتوران و شاهان ممكن بود با قدرت پاپ به مخالفت برخيزند، ولي قاعدتاً مردم چنين نميكردند. هر اقدام يا هر فكري جنبهاي كلامي و اعتقادي داشت؛ هر گونه ناهمنوايي و هر تمايلي به اعتراض، ممكن بود الحاد تلقي شود (و غالباً ميشد). از اينرو، هر چيزِ مربوط به كليسا بر هر چيز ديگري اثر ميگذاشت. از سال 1309 تا 1376، پاپها در آوينيون، استقرار يافته بودند و در معرض تهديدها و زحمات زيادي قرار داشتند. پاپهاي فرانسوي در اين دورهٴ معروف به اسارت بابلي تشكيلات اداري كليسا را بازسازي كردند و بر قدرت خويش افزودند ولي به سوءاستفادههاي فراوان پايان ندادند، بر همه كس تاختند مگر بر سوءاستفادهكنندگان از قدرت و مكنت. هنگامي كه كاردينال آلبُرنُث در ايتاليا صلح برقرار كرد و پاپها به رم بازگشتند، در آوينيون پاپ و دستگاه پاپي ديگري به موجوديت خود ادامه داد. مدت نيمقرن، تفرقهٴ بزرگ، قلمرو مسيحيت غربي را به دو بخش مخالف تقسيم كرد، كه هر يك ديگري را تكفير ميكرد.
منشور كبيري كه در سال 1356، از سوي امپراتور كارلوس چهارم لوكزامبورگي (فرمانروايياش 1347 ـ 1378) صادر شد، امپراتوري مقدس روم را به فدراسيوني از هفت امير انتخاب كننده تبديل كرد.2 امپراتوران، ديگر تنها نمايندهٴ قدرت دنيوي در برابر قدرت روحاني